دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

3 سال و نیمه ی من

عزیز دلم ...وای که چقدر طولانی شد .1 سالی می شه  که اینجا هیچی ننوشتم هیچی به هیچی ...و اما دلیل شما دیگه ایران نیستی الان این پست را من ازکشور جدیدت آمریکا آپلود می کنم 7 ماهی هست که از خونه و خونواده دوریم و البته اینجا دیگه خونه ی ماست.دیگه زبون اصلیت انگلیسیه و باید به زور باهات فارسی حرف بزنیم که یادت نره...توی این مدت کلی کار داشتم که باید انجام می دادم و وقتی برای اینجا اومدن نداشتم .تو Primroseschool می ری و دوستهای جدید داری و لحظه های خوشی رو می گذرونی...زندگیت سرشار از شادی عزیز زیبا روی من.من عکسهای این چند وقته رو اینجا می ذارم تا خاطره های این 1 سال و نیمه رو داشته باشی.مامان عاشقته. ...
17 ارديبهشت 1395

2سال و نیمه ی من

برای تو که بهترینی ... نفس من منو ببخش که تولد 2 سالگیت را اینجا ثبت نکردم چون دقیقا مصادف شد با نقل مکان  دوباره ی ما به شهرمون و درگیر اسباب کشی بودیم...هر چند که جشن برگذار شد و کادوهات را گرفتی و کلی هم نق زدی... تو بزرگ شدی...حرف می زنی ABCD را کامل می خونی...1234 را تا 20 کاملا بلدی و می شماری...رنگها را به انگیلیسی بلدی و کلی شعر انگلیسی بلدی مثل incy vincy spider,old macdonald,my cupy cake, pizza and chips,brush bus,bean bag time for another year ,we are in an orchestra,zoo,stop!look!listen!think وچندتایی دیگه که من الان توی ذهنم نیست ، ما کلی به هوش و ذکاوت تو افتخار می کنیم. عاشق ا...
26 فروردين 1394

پسر دریایی من

    این روزها وقت تو کنار دریا و به ماسه بازی و آب بازی می گذره...و ما از تماشای تو فقط غرق شادی می شیم...تو بسار پر جنب و جوشی ما با وجود پر مهر تو اصلا نمی فهمیم که زمان چطور می گذره.از صبح که پا می شی یا جیا می خوای یا نانای و یا بازی که هیچکدوم را دوست نداری تنها انجام بدی...هر روز نقاشی می کشی حتی روی در روی زمین هر چقدر هم کنترل شده باشه باز از دستمون در می ره...کم کم داره عادت بازی کردن با وسایل توی کابینت از سرت داره میوفته و دیگه دیر به دیر میای سراغشون...چند روزه که شروع کردی به حرف زدن اون هم تند تند و پشت سر هم که هیچ یک از کلمات قابل درک نیست  و من و بابایی کلی می خندیم و لذت می بریم ...البته باب...
17 تير 1393

پسر من ...تاج سر من...

دلبندم این روزها سخت یا آسان سرد یا گرم می گذرد ولی وجود تو و گرمای وجود تو ما را بس. به 18 ماهگی رسیدی و برای ما با استرس سرما خوردگی و تب تو همراه بود و تاکید دکتر برای به عقب انداختن واکسن و صبر ما برای بهبود کاملت تمام کارها را به هم گره زد. هوا خوب بود و یک روز قبل از واکسن تو به پارک رفتی و روز بسیار خوبی داشتی...و ما به یاد کریسمس در  لارناکا و دبی متحیر بودیم که چقدر زود ، بزرگ می شی و از لحظه لحظه هایت چه ساده لذت می بری. وزن زیادی اضافه نکردی 11 کیلو خیلی کمه جوجه ی من. بس که در حال دویدنی..قدت بلند شده و الان 85 سانتی متری. باید حداقل 3 کلمه حرف بزنی فکر کردم ؛دیدم چقدر گستره ی واژگانت بیشتر از این حرف هاست. ماما...
2 ارديبهشت 1393

آخرین پست 92

این روزها برایت چیزی ننوشتم و امروز بعد از چند ماه این امر محقق شد. روزهای پر از ماجرای زندگی ما اینجا قابل شرح نیست ولی کوچولوی زیبا روی من همه چیز برای توست تا آرامش داشته باشی و شاد باشی. از این به بعد ما در شهری ساحلی با هوای عالی زندگی می کنیم تا تو روزهای زیبای کودکیت را با لمس طبیعت شاد شاد بگذرانی. ازخودت بگم که راه میری و کلماتی که به زبان میاری فقط به به و آب و الو است و بسیار کنجکاوی . روزهای آخر اسفند کنار تو چه زیباست. نوروزت شاد.   ...
26 اسفند 1392

یک سال گذشت

یک سال گذشت و باور نمی کنم که چه زود گذشت...از روزی که سرحال به بیمارستان صارم رفتم و ساعت 1 تو به دنیا اومدی...از فردای همون روزی که اومدم خونه خودم به همراه بابایی همه ی مراقبت ها را از تو انجام دادیم هیچ کس باور نمی کرد ولی ما خواستیم و شد...باورم نمی شه که اون پسر آروم که همش می خوابید و من می تونستم همه ی کارهام را انجام بدم تبدیل شده به یک جنگجوی ویرانگر که هر چیزی را که می خواد محکم می چسبه و اگر از دستش بگیریم خودش را از پشت پرت می کنه  زمین و به زور می خوابه چون می خواد تا آخرین توانش بازی کنه و من خسته و هلاک شب چشمام را روی هم می ذارم...الان 8 تا دندون داری...هنوز راه نمی ری و هنوز واژه ی معنی داری را نمی گی...پسرکم تاخیر ما...
25 آبان 1392

26مرداد

امروز باید برای مراقبت ویژه می رفتیم بهداشت...من می دونستم وزن گیری کم تو فقط برای دندونات بود عزیزم...عالی بود امروز تو با وزن ٩ کیلو و اضافه کردن ٧٠٠ گرم در ١ ماه خستگی را از تن ما در کردی...من و بابایی با یک لبخند گنده از بهداشت اومدیم بیرون...از دیشب هم مدام تکرار می کنی با با با با با...من فدای صدای زیبات...الان هم بعد از یک ناهار خوشمزه و یک دوش دلچسب خوابیدی...خوابهای خوب ببینی فرشته ی کوچک من... 
26 مرداد 1392

برای پسرک پاییزیم

  نه بهار با هیچ اردیبهشتی! نه تابستان با هیچ شهریوری! نه زمستان با هیچ اسفندی! به اندازه ی پاییز به مذاق خیابان خوش نیامد، پاییز مهری داشت که بر دل خیابان نشست.... ...
25 مرداد 1392

ناگفته های 2ماهه

عزیز دلم ٢ماهی می شه که چیزی ننوشتم،نفسم درگیر بازیگوشی های تو و سرگرم تفریح های تابستونی بودیم، دور همی ها و شب نشینی ها. پسرم ماه پیش ٢تا دندون بالاییت هم در اومده و تو با لبخند ٤دندونیت دل ما را آب می کنی.کلی اسباب بازی های خوشگل هدیه گرفتی از مامانی هات ...هواپیما،شیر،زرافه،لاک پشت، ماشین...و البته خیلی اهل بازی کردن نیستی و همش می خوای تو کارهای بزرگترها و وسایلشون باشی. امروز ساعت ١١ لبه ی میز را گرفتی و سر پا ایستادی و من کاملا غافلگیر شدم و دوربین را آوردم و از این صحنه تونستم فیلم بگیرم...باورم نمی شه که تو همون جوجه ی ریزه میزه ی منی که چه شبهایی را با هم تا صبح بیدار می موندیم و من استرس داشتم که می تونم از تو...
25 مرداد 1392